|
چند وقتیست که بعضی از هموطنان نمک نشناسمان دائمً حرف از مهاجرت به بلاد کفر می زنند و در صورت بروز کوچکترین مشکلی مثل قطع شدن یارانه هایشان به این سرزمین های خبیثه مهاجرت می کنند و آن وقت است که در دروازه را می شود بست اما در دهان این هم وطنان خبرچین را نه ، خلاصه این که پاک جلوی دوست و دشمن بی آبرویمان کرده اند مثلا حرف از خط فقر می زنند در حالی که ما اگر بخواهیم خط استوا را هم خط میزنیم خط فقر که دیگر عدددی نیست حرف از بیکاری می زنند آخر این هم جای تشکرتان است! ما به فکر آسایش شما هستیم اما کو آدم قدرشناس. از اعتیاد و ارزان بودن مواد مخدر شکایت می کنند! آخر ما به کدام ساز شما برقصیم اگر گران باشد که تورم را بهانه ی مهاجرت می کنید حالا هم که ارزان است دست بر نمی دارید! از بالا بودن آمار طلاق شکایت می کنند! آخر در همه ی زمینه ها که نمی شود در رده های آخر باشیم باید برای یک بار هم شده صف اول را تجربه کنیم این خود یکی از نشانه های توسعه است.
دانشجویان از ستاره دار بودن شکایت دارند! والله شما خوشی زیر دلتان زده وگرنه مردم توی هفت آسمان هم یک ستاره ندارند بعد شما به خاطر ستاره داشتن بلوا به پا میکنید! خلاصه این که هر کجا که می خواهید بروید بروید اما جان مادرتان دامن این دولت مظلوم را لکه دار نکنید.
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ معصومه رضایی ]
[ ]
بگذارید زیباترین چیزهایی را که دیده ایم به اتش بکشیم که خاک فرموشکار است و اگر اسمانی باشد بدون شک روزی بر صورتمان باز می گردد . بگذارید از هر زمانی که خودمان را خوب و بد و زشت و زیبا و ... می دانیم خوشحال و نا امید می شویم و ... خلاصی پیدا کنیم و از ثانیه هایی بنویسیم که حکم ارتداد را برای خودمان نوشتیم ؛ از پستی و کثیفی و زیبایی و نقش دلربایی زندگی را بازی کردن و خودم را بوجود اوردن و سخت تر انکه خود غرق شدن و جان دادن بگذریم و خودمان را بسپاریم به اسمان .
وگرنه دوباره هنوز در نفس اخر هستیم یعنی مردن با خاک و جان دادن با فراموشی ؟ بگذارید از حکم خودمان بنویسیم که اگر قضاوت نشویم مثل پرندگانی می شویم در قفس و اگر قضاوت شدیم باز در قفس ؟! این حکم ؛ اخرین نخی است که میان من و خداست و میان تو و خداست . این نخ می تواند حکم ازادی یا قفس بودن باشد . حکم چیزی نیست جز خدا . بگذارید از امروز شروع کنیم به تنهایی خویش . تنهایی که همیشه داشته ایم و عجب از امروز که تنهایی هزاران موجود دیگر به خودمان سپرده شده است . چه سخت و مهلک و عجیب است ؛ داشتن یک خدا و داشتن مسولیت و داشتن یک عشق پاک ؟؟؟؟؟ چه حقیرند موجوداتی که عاشق و شیدا و ... نیستند و حقیر تر موجوداتی که عاشق و شیدا و ... هستند و بدون خدا و مسولیت و عشق پاک . بگذارید بگویم که تو را به هر کس نشان دادم ؛ به دندان کشید و خورد ؛ برای تو خلوتی ساختم و حرمتش را باد برد . شگفتا که کوه را قسم دادم که تو را در ارامشی فرو برد که عقاب و کرکس و لاشخوری انجا نباشد ؛ زمین خیانت کرد . زمین نه خاک ؛ خوب ما را می شناسد . خوب خوب . خاک تو را ستایش که همه را فراموش می سازی و خود را فرموشکار . عجیب حرمت خاک ستودنی است ؟!!!!!!!!!! . این جا همه را می کشند و می خورند فرقی نیست بین من با تو . وقتی اخرین نخ ما پاره می شود وقتی که خدا از میان می رود همه را می کشند و می خورند . برچسبها: بعضی وقت ها باید فکر کنیم تا اینکه نظر بدیم [ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ میثم استوار ]
[ ]
نقاش خوبی شده ام ببین با تو نفس می کشم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیگر از تمام واژه ها خسته ام هیچ کدامشان حق دلم را ادا نمی کنند... [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ فاطمه شهامت منش ]
[ ]
آن وقتها : حوصله ام ســــبــــز بود در ژرفای حضورت غرق می شدم
این وقتها: اگر دستم را نگیری غــــرق شده ام ! آذر۸۸
+ از بابت این حضور خوشحالم. [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ سمیرا باغچه بند ]
[ ]
سلام من سهمم ازاین زمانه کم باشد و بس! این غصه ی سینه دم به دم باشد و بس! تقدیرچنین است که تا آخر عمر بر روی دلم سایه ی غم باشد و بس! ........................ ازحال وهوای دردمن گپ بزنی! بامردم خوگرفته با شب بزنی! دریای هزارموج خون میریزد وقتی که به فنجان دلم لب بزنی! [ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ سیدرسول موسوی نیا ]
[ ]
معشوق من ؛ چیزی نیست جز آفرینش من .
هرگز تو را نخواستم ؛ چشمان آبی هرگز ..... امروز رویایی را به تو می سپارم دستانت را می آفرینم به یاد روزی که دستانم را قطع کردند گیسوانت را می آفرینم به نام روزی که هستی مرا سوزاند تو را می افرینم ولی چشمانت را هرگز؛ معشوق من مرا پنهان نکن ؛ خاموش نکن ؛ مرا ....... مرا از هوس ها و عشق های مقدس دور کن معشوق من برهنگی ات ؛ تو را عصیانگر می کند برهنه باش و سراب شو برای من و من ! امروز را رویا باش مثل روز های قبل و قبل مثل روزهایی که می خواهم بنشینم و یک کاسه ی اب در دست و یک دستار بزرگ ؛ از سر تا پا بر عظمت وجودی ام کنم . یادم باشد امروز را با رویای تو تمام کنم وقتی خالی شدم از هر چه به غیر تو تو را می آفرینم تو را می آفرینم ولی چشمانت را هرگز !
[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ میثم استوار ]
[ ]
خدای من زبانم تو را نچشیده و می شناسم خود را به تو بخشیده ارزو و بهشت نخواهم داشت از مهره های ستایش شده بها و قدمت خود را فراموش و بنا پوش می دانم حضورم شک الود و شروع کج اولین گام بعد از رسیدن به خود دورتر ایستاده ام و به خلوت بیگانه قدم زده ام سهم و هستی خود را در محفل جهل اشنا کرده و ناسپاسی را تزکیه ی شناخت خدای من دورتر ایستاده ام از وجود تو سرگشتگی نام و هراس جان شیفتهی کام و حیران نان خدای من [ دوشنبه 28 فروردین1391 ] [ میثم استوار ]
[ ]
|
||
|
|